
دارم میمیرم.
نه به خاطره از دست دادن عشقم ولی از تنهایی دارم میمیرم.
دیگه هیچ محرم رای ندارم که درد دلمو بهش بگم .
شاد باور نکنین ولی دارم با چشمای اشکی اینارو تایپ میکنم.
آخه ما مردم چقد بدبختیم !!
یکی نیست بگه برگردین به جا خودتون تا از این بد بختی راحت بشین .
حداقل اگه به خوبی اینجا نیس مال خودتون که هست !!!
دیگه کسی نمیتونه بهتون حرف زور بزنه.
به خدا دیگه طاقت ندارم .
شاید مشکلاتم باعث خودکشی هم بشه.
خدایا چرا صدای مارو نمی شنوی!!!
چرا هر چی بد بختیه مال ماست ؟؟؟
چرا باید اینهمه زجر بکشیم مگه ما آدم نیستیم ؟؟؟؟
خدایا ازت خواهش میکنم مشکلات ما مردمو حل کن !!!
یعنی ای خدا بین این چند ملیون نفر ما یک نفر هم اینقد پیشت با ارزش نیست که دعاشو قبول کنی؟؟؟
خدایا ....
نمیدونم دیگه چی بگم .
دیگه بغضم ترکیده دارم گریه میکنم .
خدایا قسمت میدم مشکلات مارو حل کن.
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا
++++++++++++++++++++++++++++++++++
یکی می پرسد اندوهِ تو از چیست ؟؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟؟
برایش صادقانه می نویسم
برای انکه باید باشد و نیست
***
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از
گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی
به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با
تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم..
.
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه
درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر
خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه
های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده
است ....
به پایان فکر نکن اندیشیدن به پایان هرچیز
شیرینیه حضورش را تلخ می کند!
پس
بگزارپایان تورا غافلگیر کند درست مانند
اغاز...